رضا قليخان هدايت

914

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا به غمزه نرگس مستش هلاك صد بيدل * به بوسه شكر نابش طبيب صد بيمار ز درد و محنت و اندوه و رنج او فرياد * ز كبر و عشوه و ناز و عتاب او زنهار ز بس‌كه خيل خزان در چمن همىتازند * بماند چهرهء آبى نهان به زير غبار ز كسوتى كه چمن را بهار بافته بود * نه رنگ ماند و نه بوى و نه پود ماند و نه تار و له ايضا آن مى كه جام گردد ازو جوى سلسبيل * آن مى كه بزم يابد ازو رونق جنان بويش چو بوى سوسن و نسرين و ياسمن * رنگش چو رنگ لاله و گلنار و ارغوان مفتاح بىغمى و در او نفع بىضرر * اسباب خرمى و درو سود بىزيان و له زمانه تاج و نگين را به دو مشرف كرد * زهى كرامت تاج و زهى محل نگين مرا رضاى تو دادست عقل من تعليم * مرا هواى تو كردست جان من تلقين گر از خلاف تو بيند خيال ديدهء من * به قصد ديده ز مژگان خود كنم زوبين چگونه علت فاسد نهم خلاف ترا * رسيده من ز ايادى تو بعليين چگونه سر ز خط طاعت تو برگيرم * به دولت تو همه تلخ من شده شيرين به شاه‌مات هواى تو چون شوم راضى * همه پياده من كرده عون تو فرزين چرا كنم ز ره طاعت تو كوته پاى * ز باغ نعمت تو گشته دست من گلچين